آدم آرام و نجیب ، اَمد پیش !!. زیر چشمی به خدا می نگریست ...!!!
محو لبخند غم آلود خدا .... دلش انگار گریست .نازنینم آدم... ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )...!!!!یاد من باش ... که بس تنهایم !!!بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!به خدا گفت :من به اندازه ی ....من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...به اندازه عرش ...نه ....نهمن به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!آدم ،.. کوله اش را بر داشتخسته و سخت قدم بر می داشت ....راهی ظلمت پر شور زمین ....زیر لبهای خدا باز شنید ،...نازنین
برچسب:
نویسنده: رادین خوشنام